مهربان بابا تو رفتی جان من را سوختی

آتشی از هجر خود بر جان من افروختی

تا که هستم در فراقت اشک ریزم همچو شمع

چون که با رنج فراوان شمع من افروختی

http://s5.picofile.com/file/8102189426/pedar_9_9_87.jpg

 

14سال از آن پاییز برگ ریز در قلب کویر گذشت، آری نهم آذر1378 تکیه گاهم را از دست دادم و سوگوار مرگ پدری مهربان شدم که با جان و دل مرا بزرگ نمود،و همواره در آرزوی ازدواجم بود اما اجل مهلتش نداد و شتابان به سوی عرش الهی پرواز نمود و پشتم را خالی کرد.

با رفتنش تازه فهمیدم جایش چه خالی است ، چراغ امیدی بود که روشنی بخش قلبم بود و تکیه گاه امیدم که در آغوشش بزرگ شدم خواندن و نوشتن را آموختم و از همه مهمتر مرا سر سفره دین و امام حسین ع بزرگ کرد و تا آخرین لحظه می کوشید در تربیت دینی ام خللی پیش نیاید.

واینک از هجران آن پیرغلام ابا عبدالله الحسین ع 14 سال گذشت،مردی که هنوز شهره زبان پیر و جوان زادگاهم است وشاید او را با لقب جلال جنگ بهتر بشناسند،شیرمردی که عمری را در جوانمردی و گذشت سپری نمود وهر چه از او بگویم کم گفتم ، اما داغش هنوز برایم تازگی دارد و جایش همچنان در زندگیم خالی است و هرگز نمی توانم زحماتش را جبران کنم .

امیدوارم هیچ کس غم نبیند و خداوند اموات همه شیعیان خصوصا پدر و مادر من حقیر "مرحوم حاج جلال سلطان احمدی و مرحومه سلطنت تهرانی" را  بیامرزد. شادی روح همه اموات الفاتحه

 

امیرمحسن سلطان احمدی

1392/9/9

پی دی افپرینت